مدیریت دمپایی ها
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٩  

من  چند وقتی است در سازمانی نیمه دولتی  بخش کشاورزی کار میکنم روزهای اول برایم یک چیز جالب بود اینکه تمامی آقایان شاغل صبح  که به اداره می رسند کفش هایشان را در می آورند و دمپایی می پوشند اما از همه جالب تراین مدیر ماست که مردک جورابهایش هم در می آورد القصه صبح وارد ااق هر کدام از این حضرات بشی بوی گند جوراب و پا تورا به مرز خفگی می رساند

اما نکته بعدی مسئله کمبود حمام است من نمی دانم این ها آدمن یا ... گویی هفته ای یک بار آب به تنشون می خوره اون هم روزهای جمعه است شنبه صبح می تونی نفس بکشی اما امروزه روزی یعنی چهارشنبه مخصوصا روزهای سرد که تمامی در و پنجره ها بسته است از بوی چرک  تمام فضای اتاق را گرفته نمی تونی وارد اتاق این حضرات بشی

من موندم زن های اینها چه موجوداتی هست که هرشب بوی تعفن بدن اینها را کنارش تحمل می کند و اعتراض نمی کند شاید اونها هم اخر هفته کلکسیونی از بوی انواع خورشت ها و غذاهایی هستند که در طول هفته پخته اند.

حال داشته باش این معادن تعفن چه گوز ناشتایی هم می کنن با اوامرشان که بگذاری لای جرز توالت سوسک هم از این مدیریت و برنامه ریزی سر گیجه می گیره و می افته چاه  و جوان مرگ می شه

بعد بندگان خدا نویسندگان و منتقدین محترم به دنبال علل توسعه نیافتگی بخش کشاورزی در ایران هستند



 
من باز هم می نویسم
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥  

امروز از صبح یک فکری تو سرم بود و همش داد می زد همه چی را پاک کن، برو یک ولاگ دیگه بنویس، خودت را سانسور کن

ولی الان چنان فریادی سرش زدم که تا مدتها نمی تونه این طرفها آفتابی بشه من همین جا می نویسم



 
سانسور
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱  

به این فکر کردید که ما بهترین سانسورچی های زندگی هستیم و البته بهترین هنرپیشه های زندگی فکر می کنم رابرت دنیرو و مارلون براندو و بقیه باید بیایند پیش ما شاگردی کنند

فکر میکنم به خودم به اینکه چه راحت خود واقعیم را پشت هزار نقاب قایم می کنم من به خیلی حرفها و کار ها اعتقاد ندارم ولی برای اینکه کسی سوال جوابم نکنه می شم یک بازیگر ماهر

امروز از این بازی کردن خسته شده ام من این سبک زندگی را نمی پسندم  من نمی توانم بخودم دروغ بگم که چقدر عجیب برخی روزها دلم  هوس تمامی ممنوعه های جهان را می کنه چقدر دلم بی قیدی را می خواهد

من این سحر بانویی نیستم که شما می شناسید من باورهایم اعتقاداتم فکرهایم به گونه ای دیگر است البته انکار نمی کنم که برخی وقتها در برزخم برزخ آنچه از کودکی در ذهنم با میخ سر د و آهنین هک کرده اند و به آنچه که امروز خودم به آن باور دارم

کاش در سرزمینی بودم که نیاز به سانسور نیود و راحت زندگی می کردم .



 
سه شنبه خیس
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱  

چه حالی می ده صبح پنجره آشپزخونه را باز کنی و ببینی چه بارون خوبی داره می آد

دنبال چترت بگردی و پیداش نکنی  و بعد توی اون بارون بزنی بیرون خیس بشی و ولی از همه این لحظه  لحظه ها لذت ببری

بعد برسی محل کارت ایمیلت راباز کنی و ببینی یک پیغام داری که خوندنش شارژت کنه

والان مست مست باشی و سر خوش از روزهای خوب زندگی



 
احساس خوب
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  

دیروز بخاطر درد معده خونه بودم و حسابی خوابیدم و استراحت کردم عصر هم رفتم کلاس گفتگو درمانی کلاس دیروز خوب بود

دیروز پر بودم از احساس های خوب و امروز هم احساس بهتری دارم یعنی صبح بابوی بارون از خواب بیدار شدم  و این باعث شده احساس زنده بودن کنم

امروز بهترین کلاس را دارم خیاطی  عاشق این کلاسم



 
جهان سومی
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸  

جهان سوم جایی است که آدم ها اگ ردلشان بگیرد مجبور هستند بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستانو یا اسایشگاه سالمندان تا بفهمند غم های بزرگ تری هم هست نکند دلشان هوای شادی کند .



 
 
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸  

روزهایی توی زندگی هر یک از ما آدمها هست که در اون روزها پر می شویم از خواستن و نیاز

نیاز به یک بودن، نیاز به خندین ، نیاز به شنیدن یک کلمه ، جمله و یا اینکه ......

یا اینکه مثل امروز من که از پیرمرد نابینای فال فروش فال حافظ خریدم برای اینکه تا آخر شب دچار عذاب وجدان نباشم از اینکه پیر مرد نابینایی دیدم و کمک نکردم (من آلرژی دارم به هرچی پیرمرد و پیرزن توی دنیا هست)گویی خواجه شیراز خبر داشت از دل پر هیاهوی من ، از همه نیاز های من ، از همه خواستن ها

چقدر دلم آروم شد با شنیدن این حرفها واگر حضرت حافظ علیه الرحمه در قید حیات بود همین امروز اس ام اسی برایش می فرستادم و می نوشتم " آقا خیلی مخلصتیم "

 

 



 
 
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤  

چرا وقتی می گویم با هم دوست هستیم این دوستی ها یک طرفه می شود

چرا باید همه فداکاریها از طرف من باشد و تو هیچ نقشی نداشته باشی به راستی این هم تعریف جدیدی از دوستی است

چقدر دلتنگ خودم هستم

چقدر دلم ازادی و بیخیالی می خواهد